مصاحبه تاریخ شفاهی
چهارشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۷ ساعت ۱۲:۱۰
شهید حجت الله رنجبری یکی از شهدای سرافراز شهرستان رودان در استان هرمزگان می باشد . گفتگوی انجام شده با مادر محترم این شهید که به همت اداره اسناد و انتشارات معاونت فرهنگی و اجتماعی اداره کل بنیاد شهید و امور ایثارگران هرمزگان انجام شده منتشر می گردد
نوید شاهد هرمزگان ؛زندگی و خاطرات شهید حجت الله رنجبری کمیز در گفتگو با مادر شهید  
زندگی و خاطرات شهید حجت الله رنجبری کمیز /گفتگو با مادر شهید

خودتان را معرفی بفرمائید
راضیه رنجبری مادرشهید حجت الله رنجبری هستم
پدر شهید در قید حیات هستند؟
نه سکته نمود و به رحمت خدا رفت 
 حجت الله فرزند چندم شما هستند ؟
فرزند دوم. پنج فرزند داشتم یکی شهید شد الان چهارفرزند دارم 

در مورد شهید و  اخلاق و رفتارش تعریف نمائید ؟
از اخلاقش هرچی بگویم کم گفتم . اخلاقش خیلی خوب بود. اهل نماز و روزه و مسجد بود  وقتی به مرخصی می آمد پوتینهایش را در نمیاورد میرفت سری  به خواهر و برادرانش میزد با همه سلام و علیک میکرد بعد می آمد لباسش عوض مینمود.  یه موقعی که  من خواب بودم به برادرانش میگفت در رو آهسته باز کنیند  که مادرمان بیدار نشود. سرش درد میکنه. خیلی انسان  خوبی بود. خیلی اخلاقش خوب بود. هرچی بگم کم گفتم ..
در انجام  کارهای منزل هم به شما کمک میکرد؟
بله خیلی . خونه را جارو میزد .لباس من را می شست جای خوابم را  رو پهن و جمع مینمود. هر کاری که داشتیم کمک میداد . موقعی که برای کار می رفت سفارش من را به بچه ها می کرد که مواظب من باشند.

 رفتار شهید با برادر و خواهرهای خودش به چه شکل بود؟
حجت الله خیلی خوب بود،خیلی.دو تا از برادرهایش که کوچیک بودند صبح زود از خواب بیدارشان می نمود ، برای آنها جایزه  تعیین نمی نمود و به آنها میگفت نماز بخوانید. هرکدامتان که زودتر یاد گرفتید دوچرخه میخرم .
فرمودید شهید ارتباطش با مسجد خوب  بود، بیشتر کدام مسجد می رفت؟
خیلی خوب بود . بیشتر مسجد صاحب الزمان(عج) می رفت . هنوز اذان صبح نگفته بود همینجا وضو میگرفت و میرفت به مسجد. رابطه اش با مسجد و بچه های مسجد خوب بود  الان از هرکسی که بپرسید بهتون میگویند. ماه محرم توی حسینه میرفت و کمک مینمود. در مراسم عزاداری شرکت می نمود.
تحصیلات فرزندتان چه میزان بود ؟
سال آخر دبیرستان بود. گفت من میرم سربازی. پدرش گفت نه سربازی نرو بابا و درس ات را برو ادامه بده.
گفت نه من از  درس ریاضی تجدید شدم،  میروم برای سربازی  خودم را معرفی میکنم شاید هم قبول نشدم. دوباره رفت معرفی کرد . همینطور هم برای استخدام  نیروی انتظامی ثبت نام نمود. جوابش دیر آمد ،گفت من میرم سربازی شاید  نیروی انتظامی جوابش نیاید. در حال گذراندن دوره آموزشی خدمت سربازی  در شهر خاش بود که جوابش آمد .نیروی انتظامی قبول شده بود.  بعد نامه اش آوردند و به پدرش تحویل نمودند . پدرش هم  نامه را  برداشت  و برد خاش. از آنجا گفتند گفتند برو آموزشی جهرم تا بروی سرکار. چهل و پنج روز هم رفت جهرم دوباره او را بردند سرکار  در نیروی انتظامی.  

از نحوه شهادت فرزندتان بگوید چه اتفاقی افتاد و چطور به شهادت رسید؟
برای انجام ماموریتی به منطقه بشاگرد رفته بودند که در حین برگشت به کمین اشرار می افتند، فرزندم پشت تیر بار بود ابتدا او را با تیر  می زنند رفته بودن ماموریتی موقع برگشت توی کمین گیر میکنن بعد میزنن او می افتد کف ماشین ، بعد میزنن باک ماشین رو آتش میدهند . پیکرش سوخته بود و به من نشان ندادند.

 محل خدمتش کجا بود؟
در شهرستان جاسک(در هرمزگان) خدمت مینمود
 فقط فرزند شما شهید شده بود؟
 نه سه نفر بودن.  یک نفر اهل  جاسک بود یک نفر هم اهل شیراز بود و با  حجت الله سه نفر بودند.
پسرتان مجرد بود یا متاهل؟
 مجرد بود. خودش یکی را برای ازدواج در نظر گرفته بود چیزی به من نگفته بود ولی من از قبل برایش لباس آماده نموده بودم .
 در مورد آینده و آرزوهایش با شما صحبت می نمود؟
 چیزی نمیگفت فقط میگفت مادر برم سرکار  با اولین حقوقم تو را ببرم مشهد 

قبل از اینکه  به استخدام نیروی انتظامی در بیاید آیا جایی هم مشغول کار بود؟
بله میرفت از مزرعه های کشاورزی کدو  میخرید و  میبرد میفروخت.پولهایش را میاورد تحویل من میداد. 

در انجام امورات خیرخواهخانه هم  مشارکت داشت؟
خیلی. کار که میکرد می آمد و به مسجد کمک میکرد. کار اگه توی مسجد بود میرفت کار میکرد و کمک میداد .یه موقع اگر یک فقیری آمده بود درب خونه نمیگذاشت دست خالی برود.بسیار مهمان دوست و مهمان نواز بود. 

 تا حالا خواب شهید  رو دیدید ؟
 بله. یک بار مریض  و بستری  شده بودم. توی خواب دیدم که دو نفر بودند با لباس نظامی اومدند . شهید  اومد و نشست کنار تختم یک پارچه از داخل  جیبش در آورد بست به سر من و به من لیخند می زد.  قرار بود که  فردا صبح من رو ببرند سونوگرافی .همون دستمالی که شب خواب دیدم شهید بست به سر من تا صبح الحمدلله خوب شدم و  بعداز ظهر از بیمارستان مرخص شدم .

خبر شهادت فرزندتان را چطور شنیدید؟
اون موقع پدرش توی خط رودان بندر کار میکرد ماه رمضان بود . توی ایستگاه رفته بودند و به او  گفتندبیا منطقه با تو کار داره.  میرود منطقه. گفت : یک پارچه ی سیاهی گذاشتند جلوی من گفته بودند پارچه رو باز کن پارچه رو باز کرده بود دیده بود عکس حجت الله داخل پارچه است .  گفته بود این چیه ؟بعد گفته بودند که پسرت شهید شده.  حالش بد شده بود دیگه نتونسته بود بیاد خونه . از بندر یکی از همین راننده ها آورده بودنش اینجا. من تازه نشسته بودم افطار میکردم که با گریه اومد من نمیدونستم که حالا بچه ام شهید شده فکر میکردم دور از جون توی جاده تصادف کرده  و به کسی زده ،گفتم چرا گریه میکنی ؟ چند بار تکرار کردم ولی نگفت بعد گفتم آدم زدی کشتی؟ تصادف کردی؟ گفت : نه من گفتم پس چی شده ؟گفت که حجت الله از دستم رفت. دیگه خبرم نشد که چی گفتم چی شد ..ندانستم دیگه. 
پیکر شهید را کجا تشییع نمودند ؟
از محل خودمون از همینجا توی قلات  تا بهشت زهرا. خیلی  جمعیت آمده بودند فیلمش توی نیروی انتظامی باید باشه . خیلی ها آمده بودند دستشان درد نکنه . همکاری کردند. 

خب شما اگر به عنوان مادر شهید پیام و صحبت خاصی دارید بفرمائید 
 من از همه میخواهم که راه شهدا رو ادامه بدهند.حجاب رو رعایت کنند .  با خدا  و اهل نماز باشند و به سمت خدا بروند. 

گفتگو از : سعید عامری سیاهویی


منبع : اداره اسناد و انتشارات معاونت فرهنگی و اجتماعی اداره کل بنیاد شهید و امور ایثارگران هرمزگان 




برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده