خاطره ای از شهید حسین بازدار به روایت اسحاق ذاکری همرزمش در جبهه جای مردن نیست
چهارشنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۷ ساعت ۱۴:۰۱
تابستان 1365 برای آموزش غواصی در کنار سد دز مستقر شده بودیم هوا گرم و حوصله بر بود ..بچه ها از تشنگیبی بی تاب شده بودند . گلوها خشکیده و لب ها ترک برداشت . دور هم جمع شدیم ...

خاطره ای از شهید حسین بازدار به روایت اسحاق ذاکری همرزمش در جبهه جای ماندن نیست / تشنگی و بی تابی رزمنده هادر تابستان 65/اینجا مثل کربلاست همه با هم تشنگی بکشندبهتره

نوید شاهد هرمزگان :خاطره ای از شهید حسین بازدار به روایت اسحاق ذاکری همرزمش در کتاب جبهه جای مردن نیست.

تابستان 1365 برای آموزش غواصی در کنار سد دز مستقر شده بودیم هوا گرم و حوصله بر بود . یکی از آن روزها بعد از دویدن ده دوازده کیلومتر وقتی به چادر ها برگشتیم ،گفتند آب نیست . بچه ها از تشنگی بی  تاب شده بودند . گلوها خشکیده و لب ها ترک برداشت . دور هم جمع شدیم .من ،حسین الله پرست،حسین بازدار ،عبدالرضا مریدی ،رضا مجیدی و...

رضا مجیدی با ابروهایی در هم گفت: "یعنی یه قطره آب هم نیست بهمون بدن؟!"

حسین بازدار با نگاهی که آرامش در آن موج میزد ،جواب داد:"نه تانکرا خالیه ،باید ببرن آب بیارن"تعجب کردم چرا حسین که هنگام پیش آمدن هر مشکلی آرام نمی گرفت اینقدر صبور به نظر می رسید؟!

گفتم حسین! به نظرت این سهل انگاری نیست که بذارن تانکرای آب خالی بشه و بچه ها تشنه بمونن.بعد به فکر آوردن آب بیفتند؟

حسین با لبخندگفت :" چرا ولی الان نمیشه کاریش کرد باید صبر کنیم تا آب برسه"  ...

رضا مجیدی در همان لحظه از جمع جدا شد و به سمت چادرهای دیگر راه افتاد .بچه ها پرسیدند:کجا؟ گفت: می رم ببینم میشه آب پیدا کرد. رضا چند دقیقه بعد با یک گالن آب از راه رسید.قبل از پرسش ما خودش با لبخنذی گفت: "تعجب کردین نه؟! رفتم از بچه های گردانی که نزدیکمون مستقره با کلی خواهش و التماس همین یه گالن آب رو گرفتم."

بچه ها که از این کار رضا کلی ذوق کردند اما از چهره حسین فهمیدم که ذر دلش هیچ اثری از خوشحالی نیست . با ناراحتی گفت : یک گالن آب که خیلی کمه. من و حسین الله پرست گفتیم : واسه خودمون بسه . حسین از جایش بلند شد و کنار گالن به صورت دو زانو نشست .سرگالن را باز کرد و آب را روی خاک ریخت ....همه با حسرت به آبی که خاک را گل کرده بود چشم دوختیم . بچه ها او را سرزنش کردند ولی حسین جوابشان را نداد و وارد چادر شد.

این کار حسین چشم هایمان را خیره کرد ودل هایمان را به درد آورد.بچه ها مات و مبهوت به گالن خالی و خاک گل آلود نگاه می کردند. مطمئن بودم حسین بی دلیل دست به کاری نمی زند. برای فهمیدن علت این کار حسین ، به دنبال او وارد چادر شدم و گفتم: با این کارت بچه ها رو دلخور کردی.

حسین که دیگر آن آرامش دقیقه های قبل را نداشت به چشم های پر از سوال من نگاهی انداخت و گفت: چه فایده چند نفر آب بخورند و بقیه تشنه بمونند؟ اینجا مثل کربلاست ،همه با هم تشنگی بکشند بهتره.

با شنیدن این جواب ، تعجبم بیشتر شد ، هنوز حسن را خوب نشناخته بودم.{راوی:اسحاق ذاکری دوست و همرزم شهید }

منبع : کتاب جبهه جای مردن نیست (آثار برگزیده سومین جشنواره خاطره نویسی دفاع مقدس استان هرمزگان)
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده