درگفتگوی اختصاصی نوید شاهد هرمزگان با آزاده هرمزگانی
شنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۷ ساعت ۱۳:۰۵
26 مرداد در تقویم جمهوری اسلامی یک روز به یاد ماندنی و ثبت شده از بازگشت پرستوهای عاشقی است که با سجده بر خاک وطن از مرز خسروی استان کرمانشاه وارد کشور شدند.مردان شجایی که محکم و استوارتلخی های سال ها اسارت را به جان خریده اما درس شجاعت و ایستادگی را که از کودکی از مکتب اهل بیت آموخته بودند، با خود به میهن به ارمغان آوردند. به همین مناسبت گفتگوی اختصاصی نوید شاهد هرمزگان با آزاده پرافتخار و سرافراز "هوشنگ رامش جان منتشر می گردد.
نوید شاهد هرمزگان :گفتگو
گفتگوی اختصاصی نوید شاهد هرمزگان با آزاده سرافراز
 26 مرداد در تقویم جمهوری اسلامی یک روز به یاد ماندنی و ثبت شده از بازگشت پرستوهای عاشقی است که با سجده بر خاک وطن از مرز خسروی استان کرمانشاه وارد کشور شدند.
26 مرداد در واقع مشقت روزهایی را یاد آوری می کند که در کنار تحمل دوران پر مشقت اسارت در اردوگاه های بعثی، آزادگان جانباز و ایثارگران فداکار با خود درس شجاعت، وحدت و مقاومت آوردند.
"هوشنگ رامش جان "آزاده و جانباز دوران دفاع مقدس شهرستان بندرعباس در استان هرمزگان است که در سال 1347 در این شهرستان به دنیا آمد وی سال 64 به استخدام  ژاندارمری سال  ذرآمد  که در سال 66 راهی جبهه های جنگ شد.بعد از گذشت 5ماه ذر جبهه در منطقه زبیدات به دلیل اصابت ترکش از ناحیه کمر مجروح می گردد و در بیمارستان دزفول ، بیمارستان ارتش تهران و شهید محمدی بندرعباس بستری میگردد و مجددا بعد از بهبودی به جبهه برمی گردد
وی روز بیست و یکم تیرسال 67 در عملیات نصرت 2 در منطقه زبیدات در خاک عراق به اسارت نیروهای بعثی در آمد و تلخی روزهای اسارت را به جان خرید. گفتگوی نوید شاهد هرمزگان با این آزاده سرافراز در ادامه آورده می شود:

ضمن تشکر و تبریک سالروز ورودتان و همه آزادگان سرافراز بفرمایید از چه سالی عازم جبهه شدید و ودر کدام منطقه عملیاتی حضورداشتید؟
در سال 1366 از طریق ژاندارمری راهی جبهه شدم و در منطقه عملیاتی زبیدات که شهرکی در خاک عراق بود و توسط رزمندگان تصرف شده بود حضور داشتم.5 ماه از حضورم در جبهه میگذشت که به دلیل اصابت ترکش از ناحیه کمر مجروح شدم

در کدام بیمارستان تحت مداوا و درمان قرار داشتید؟
بعد از مجروحیت مرا به بیمارستان دزفول انتقال داده و برای ادامه درمان به بیمارستان ارتش در تهران اعزام نمودند. مدتی را در این بیمارستان تحت درمان بودم  و بعد با درخواست و رضایت خودم به بیمارستان شهید محمدی بندرعباس منتقل شدم. مدت دو ماه در این بیمارستان بستری بودم.بعد از بهبودی دوباره به جبهه رفتم

درکدام  عملیات حضور داشتید؟
در عملیات نصرت 2 که در منطقه زبیدات و در خاک عراق انجام میشد حضور داشتم
چه مسئولیتی در جبهه داشتید؟
من فرمانده دسته بودم.ما 45 نفر در دسته ادوات ،خمپاره و سلاح نیمه سنگین بودیم .در محور جنوب ارتش و ژاندارمری بود و سپاه هم خط شکن بود
 
از زمان اسارت و نحوه آن که توسط نیروهای عراقی به اسارت در آمدید بیان نمایید؟
آن زمان عراق عملیات گسترده در مناطق غرب و جنوب انجام میداد ما هم در حال مبارزه با نیروهای عراقی بودیم.از ساعت 6صبح عراق آتش سنگین روی منطقه می ریخت .وهر لحظه نیروهای عراقی به ما نزدیک و نزدیک تر می شدند تا آخرین لحظه و هر توان و مهماتی که داشتیم به مبارزه پرداختیم .20نفر از بچه ها شهید شدند .تانک های عراقی رسیدند و نیروهای پیاده عراق هم پشت سر تانک ها بودند.آنها با پرتاب  نارنجک به درون سنگرها بچه ها را شهید مینمودند . اوضاع نابسامانی بود.ترس و وحشت فرا گرفته بود.با این وضعیت من هم که توی سنگر بودم بیرون آمدم ساعت 9صبح بعد از چندساعت مقاومت در بیست و یکم تیرماه در تابستان دشمن مرا به اسارت گرفت.
از لحظات ابتدایی که به اسارت دشمن درآمدید به خاطر داریدبیان بفرمایید؟ سرباز عراقی جلو آمد و دستان مرا بست و با ماشین های خودشان ما را ه پشت خط خودشان بردندو از انجا به منطقه الاماره برده و مدت سه روزدر سوله هایی بزرگ زندان نمودند.این سه شبانه روز هیچ غذایی به اسرا ندادند. خیلی از اسرا از فرط گرسنگی و تشنگی و مجرحیت به شهادت رسیدند.هر صبح می آمدند  ما را بیرون سوله برده و از ما فیلم میگرفتند  تا پخش نمایند. بعد از سه روز جهت بازجویی به مرکز استخبارات درشهربغداد بردند

از مرکز استخبارات و شرایط و حال و هوای آنجا توصیف نمایید؟
استخبارات مرکز بازجویی و سوال وپرس بود. ماموران استخبارات به هیچ صراطی مستقیم نبودند .با شکنجه بازجویی می نمودند. با مشت و لگد و شکنجه های دیگر کتک کاری مینمودند. از آب و غذا خبری نبود. اینجا هم خیلی از اسرا از فرط تشنگی شهید شدند.ما را به عنوان اسیر توی شهر می چرخاندند برای اینکه به مردم نشان دهند اسیر رفتند نیروهای ایرانی را و مردم هم ما رالعن و نفرین نموده و برخوردشان مناسب نبود.
بعد از اتمام بازجویی به کدام زندان و اردوگاه منتقل شدید؟
ما را به الرمادی برده و گفتند اینجا محل نگهداری دایمی شماست..اردوگاه الرمادیه 8آسایشگاه داشت که در هر کدام 120نفر از اسرا نگهداری میکردند.
روایت
وضعیت این اردوگاه چطور بود؟
وضعیت غدایی مناسبی نبود. یک ظرف غذا به ده نفر میدادند و نان ساندویچی برای صبح و ظهر.وضعیت بهداشتی هم بسیار بد و نامناسب بود  .بچه ها بدلیل نبود امکانات بهداشتی شپش گرفته بودند که سبب بیماری شده بود. اسرا یا صبر و استقامت همه این سختی ها را تحمل نمودند و به جان خریدند. در عین حال از نماز و عبادت و برنامه های فرهنگی غافل نبودند و هر کدام به نحوی اوقات فراغتشان را با برنامه می گذراندند.
از خاطرات روزهایی که در الرمادی بودید بفرمایید ؟

یکی از نیروهای عراقی که اسمش عباس بود و نگهبان اسرا بود از رژیم بعث عراق بسیار ناراضی بود و از برخورد آنها با اسرا ناراحت میشد. یه وقتایی که از پنجره آسایشگاه میدیدم که او اشک میریزد و گریه می کرد. هر موقع شیفت نگهبانی او بود بچه ها خیلی خوشحال میشدند چرا که با خیال راحت مشغول انجام برنامه هایمان میشدیم و او با ما همدل بود.
درس های اسارت را نام می برید؟
ساده زیستی ،دل نبستن به مال دنیا  و داشتن امید .
رویای شما در اسارت ؟
آزادی بود ، آزادی . همیشه منتظر شنیدن این خبر بودم و زمانی که گفتند آزاد هستید همگی سراز پا نشناختیم
باسپاس و آرزوی موفقیت برایتان

گفتگو از : مرضیه ناکوئی درگزی


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده