چهارشنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۱۵:۲۸
جانباز و رزمنده سرافراز "مصیب دهقانی" در حاشیه دهمین نمایشگاه ملی کتاب دفاع مقدس که آذر ماه در مسجد جامع بندرعباس برگزار شد به ذکر خاطره ای با عنوان"ماهی ها دلتنگ آب نمی شوند" پرداخت.در ادامه نوید شاهد هرمزگان این خاطره را برای علاقه مندان منتشر میکند.

به گزارش نوید شاهد هرمزگان،جانباز و رزمنده سرافراز مصیب دهقانی در حاشیه دهمین نمایشگاه  ملی کتاب دفاع مقدس که  آذر ماه در مسجد جامع بندرعباس برگزار شد به ذکر خاطره ای با عنوان"ماهی ها دلتنگ آب نمی شوند" پرداخت.

سماجت برای رفتن به جبهه

"مصیب دهقانی"از سالهای جبهه و جنگ اینطور یاد می کند: «بنده متولد  1346 هستم .در سال 1361 به همراه برادرم حسین دهقانی که یک سال از من بزرگتر هستند به جبهه رفتیم. آن زمان اقای احدی مسئول بسیج  محله بودند.وقتی برای ثبت نام رفتیم چون سن مجاز برای ورود به جبهه  16 سال بود ایشان اول  ما رو پذیرفتند،اما بعد که متوجه شد من به 15 سالگی نرسیده ام، به من گفت : ما اگر تو را به جبهه بفرستیم  آنجا صدام دست تو را میگیرد و  می گوید نگاه کنید ایران بچه ها را برای جنگ قربانی می کند.با این کارش میخواست من را از لیست  خط بزند و منصرف کند. من سماجت به خرج دادم  و گریه کردم.تا اینکه بلاخره من هم راهی جبهه شدم.همان ابتدای حضورم در واحد تخریب لشگر 41 ثارالله بودم. عملیات های مختلفی شرکت کردم.من عاشق این بودم که در واحد تخریب خدمت کنم.هنگام ورودم به جبهه دو الی سه سال از مرگ حسین فهمیده میگذشت و ایشان در آن برهه از زمانی مورد صحبت همه بود و ما هم از این  موقعیت استفاده می کردیم  و برای مسئول بسیج مان  مثال می زدیم و میگفتیم دیدید حسین فهمیده چطور به جبهه رفت و چه دلاوری ازخود نشان داد تا بلکه برای اعزام ما کمتر سختگیری کند.»

شناسایی منطقه 

«نزدیک به عملیات والفجر 8 بود. قبل از عملیات حدود سی بار و شاید هم بیشتر  من از آب ها و عرض اروند عبور کردم تا منطقه را شناسایی کنم.ما زمانی که برای شناسایی میرفتیم من با لباس غواصی بودم و دو نفر از بچه های اطلاعات عملیات سرهنگ متصدی و شهیدمحمد رضا سلطانی معبر را  می بستند و ما شناسایی را انجام میدادیم.یک هفته قبل از عملیات بچه ها رو میبردیم انجا برای  تمرین نظامی که بدانند چگونه بدون اینکه سیم خار دار را باز کنند از زیر سیم خاردار رد بشوند و فقط قسمت هایی را باز کنند که مزاحم و مانع عبور هستند.»

شب عملیات

«از شب عملیات بگویم:ساعت شش و نیم یا هفت بود که بچه ها نماز مغرب و عشا را خواندند و حرکت کردیم.شب قبل، شب وداع بود. بچه های جنگ کاملا میفهمند شب وداع چه شبی است وما مراسم مربوط به آن را انجام دادیم. با لباس غواصی از  کنار نهر بلامه حرکت کردیم تا رسیدیم به پاشنه اروند. آنجا به بچه ها گفتیم به صف بنشینند.تقریبا گروهان ما چهل و پنج نفر بودند.»

آغاز عملیات 

«به دو دسته تقسیم شدیم و به صف نشستیم و طنابی  را  از اول صف به آخر صف توسط دست من و آقای متصدی وصل کردیم و حرکت کردیم. قبل از اینکه حرکت کنیم هوا خوب بود و مهتابی نبود و زمانی نگذشت تقریبا ده الی بیست متر دورتر نشده بودیم  که باران بارید و اروند متلاطم شد،ارتفاع موج تا سه متر مارا بالا و پایین میبرد و من طناب را به دست بچه ها بسته بودم که اگر کسی خفه شد جدا نشود و ما تا ساحل او را بکشانیم.وسط اروند که رسیدیم انگار بچه ها بریدند. آب تا روی سرشان می آمد اما دوباره بالا می آمدند و ذکر یا حسین میگفتند و ما آنها را  آرام و دعوت به سکوت می کردیم .اما باز کنترل فضا از دست ما خارج میشد. من نگاه کردم دیدم که موج ها مشخص نیست وسط اروند بودیم  نمیدانستیم کجا میرویم آیا سمت ایران میرویم  یا عراق.بعد از  بیست دقیقه شنا خشکی را زیر پایم  احساس کردم.به بچه ها اعلام کردم رسیدیم و دیگه نباید صدا بدهند.همان جایی که ما به ساحل رسیدیم  عراقی ها روی سیم خاردار برای درست کردن  موانع شروع به  کار کرده بودند.موانعی را می اوردند و اول آب میذاشتند.ما فقط از زیر سیم خار دار را باز میکردیم هر کدام از ردیف های موانعی که میرسیدیم دو نفر از بچه های تخریب رو میذاشتم که کمک کنند  تا هر غواص را همراه با موشک های آرپی جی واسلحه و تجهیزاتش را بتواند رد کند.ردیف اول و دوم سیم خاردارها را رد شدیم در ردیف سوم صدایی آمد و در افق دیدیم که عده ای شاخک هارا گرفته اند و می آیند. هر گروه دوازده نفری از اینها سه نفر تامین داشتند تا مانع آسیب دیدنشان شوند.آقا جعفر تخریب چی دوم ،سیم ها را میگرفتند و من با سیم چین آنها را قطع می کردم و ایشان آهسته رهایشان میکرد که صدا ندهند.

ما خودمان را توی گل میکشاندیم و به این شکل جلو میرفتیم.یک دفعه احساس کردم دستم سنگین شد و کف  دست چپ  من روی سیم خاردار نشست .احساس سوزش کردم همان طور که خوابیده بودم بالا را که نگاه کردم دیدم یک عراقی از گارد ریاست جمهوری عراق با لباس کماندویی سبزکه وزن  زیادی داشت و درشت هیکل بود ایستاده و پایش را روی دست من گذاشته بود..به هم رزمم که کنارم بود  گفتم که سر نیزه رو به من بده وقتی من بلند شدم که سر نیزه را به  سینه عراقی بزنم شما هم زمان دهن او را بگیر تا صدایش را کسی نشنود و همینجا بکشیمش. سه ردیف سیم خاردار دیگر مانده بود ،اگر عراقی ها بویی از حضور ما ایرانی ها  در آنجا می بردند نمیتوانستیم عبور کنیم و همه ی گروهان را نابود میکردند. دو تا از معبر هایی که در تلاش بودیم برای باز کردنشان  باز نشد و تنها معبری  که باز شد معبر وسطی لشکر بود.در همین حین مرتب و جعلنا را میخواندیم..هم حالت ترس داشتیم که این آیه ما را تسکین میداد.

این عراقی انگار چشمم کور شده بودو همه جارا نگاه میکرد الی جلوی پایش که روی دست من بود. اینجاست معجزه خداوند.من احساس کردم که دستم سبک شد. عراقی را صدا کردند و با گفتن نعم نعم حرکت کرد و از ما دور شد.ما خدا را شکر کردیم و ردیف سوم چهارم و پنجم را باز کردیم.واقعا عملیات خوبی بود.همه چیز که اماده شد به آقای موذن زاده رییس گروهان که اهل اصفهان بود گفتیم ما آماده ایم رمز را  بگویید. ایشان یا زهرا را گفتند و درگیری شروع شد در حالی که عراقی ها در خواب بودند.»
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده