«چرا شهید نشدم؟»؛ آخرین حسرتی که شهید «جواد تیماجی» با خود به دوش میکشید
به گزارش نوید شاهد خراسان رضوی، شهید «جواد تیماجی»، فرزند محمد، چهارم اردیبهشت سال ۱۳۴۴ در خانوادهای مذهبی و با اصالت سبزواری در تهران دیده به جهان گشود. او از نوجوانی در مسیر انقلاب اسلامی گام برداشت و پس از حضور در دوران دفاع مقدس در دوره جوانی، سالها در قوه قضائیه خدمت کرد.
تیماجی در سالهای پایانی خدمت خود در کانون اصلاح و تربیت با نوجوانان ارتباطی صمیمانه برقرار کرد و در زندگی شخصی نیز به مهربانی، گذشت و مسئولیتپذیری شناخته میشد. او تا آخرین روزهای زندگی به باورهای دینی و انقلابی خود پایبند ماند و سرانجام دهم شهریور ۱۴۰۵ در حادثه تصادف وکیلآباد به شهادت رسید و خاطره سالها خدمت، مهربانی و پایبندی به ارزشها را برای خانواده و اطرافیان خود به یادگار گذاشت.

در ادامه، روایت منصوره ظهوریان، همسر شهید «جواد تیماجی» از زندگی و خاطرات این شهید را میخوانید.
«جواد» مردی باادب و باگذشت بود
جواد بسیار باادب، مهربان، دلسوز و باگذشت بود. به پدر و مادر و اطرافیانش احترام زیادی میگذاشت و برای انجام کار دیگران هیچوقت دریغ نمیکرد. مادرش همیشه از ادب و مهربانی او میگفت و تعریف میکرد که هر کاری از او میخواستند، انجام میداد و هیچوقت نمیگفت نمیتوانم یا نمیشود.
همسرم بسیار صبور بود و در زندگی همیشه سعی میکرد مشکلات را با آرامش پشت سر بگذارد. برای من، تمام سالهای زندگی با او پر از خاطره است و تقریباً هر گوشهای از زندگیمان یاد و خاطرهای از شهید دارم.
ورزش؛ بخشی از زندگی شهید
به ورزش علاقه زیادی داشت. شنا و دوچرخهسواری جزو برنامههای هفتگیاش بود. حتی برای خرید هم بیشتر مواقع با دوچرخه میرفت و از این سبک زندگی لذت میبرد.
وکالتی که به وجدانش نساخت؛ دفاع از حق مردم بدون چشمداشت
جواد پس از بازنشستگی در سال ۱۳۹۰، به دنبال دریافت پروانه وکالت رفت و موفق به اخذ پروانه پایه یک شد. با این حال، پس از یک سال فعالیت، به این نتیجه رسید که حرفه وکالت با روحیهاش سازگار نیست و ممکن است ناخواسته حقی از کسی ضایع شود؛ ازاینرو، برای تمدید پروانه خود اقدام نکرد. با وجود کنارهگیری از این حرفه، پیگیری مشکلات مردم را کنار نگذاشت و هرگاه همسایه یا آشنایی با مشکلی روبهرو میشد، بدون هیچ چشمداشتی برای حل آن تلاش میکرد.
نمازی که همیشه اول وقت خوانده میشد
نمازش را اول وقت و در مسجد میخواند. هر روز یک صفحه قرآن میخواند و در مراسم روضهخوانی هم حضور داشت. اینها برایش فقط یک عادت نبود؛ بخشی از زندگیاش بود.
در وصیتنامهاش هم خانواده را به نماز اول وقت، حضور در مسجد و شرکت در اجتماعات فرهنگی سفارش کرده بود و همیشه تأکید داشت که باید گوش به فرمان ولی فقیه زمان باشیم.
از زیارت کربلا تا دعوتی که به سفر ابدی رسید
زیارت اهلبیت (ع) بخش جداییناپذیر زندگی همسرم بود. ما با هم به سفر حج عمره رفتیم و چندین بار نیز به زیارت کربلا مشرف شدیم؛ اما او هر سال به همراه برادرش در پیادهروی اربعین شرکت میکرد. تنها اربعین امسال، به دلیل کسالت من، نتوانست به این سفر برود. آن روز نمیدانستم این آخرین اربعینی است که جای قدمهایش در مسیر کربلا خالی میماند. حالا با خودم فکر میکنم شاید امام حسین (ع) او را برای سفری دیگر نگه داشته بود؛ سفری بیبازگشت از این دنیا، به سوی آرزویی که سالها در دل داشت؛ شهادت.
«نمیدانم چطور جان سالم به در بردم»
سالها در جبهه و در جریان انقلاب حضور داشت و در جاهای پرخطر زیادی بود. گاهی خودش میگفت: "نمیدانم چطور جان سالم به در بردم. "، اما همیشه در صحبتهایش حسرتی بود و میگفت چرا شهید نشدم یا حتی چرا مجروح نشدم.
با توجه به شرایط امروز کشور هم حضور در خیابان و دفاع از ارزشها را وظیفه خودش و عمل به فرمان رهبر میدانست.
آخرین لحظات؛ وقتی خانواده دنبال پدر میگشتند
هنگام حادثه من خودم هم در صحنه حضور داشتم و سراغش را از بقیه میگرفتم. میدانستم اگر حالش خوب باشد، خودش به سمت من میآید. اما بعد به بچهها خبر دادند که این اتفاق افتاده و خودشان را به محل حادثه رساندند.
همسرم هنوز علائم حیاتی داشت و داخل آمبولانس به شهادت رسید. بچهها برای پیدا کردن پدرشان به بیمارستان ولایت رفتند، اما مبین آنجا نبود. پسر دوممان هم به بیمارستان جوادالائمه رفت و آنجا متوجه شدند که پدرشان به شهادت رسیده است.
«کل زندگی من با شهید خاطره است»
همسر شهید «جواد تیماجی» در پایان با اشاره به سالهای زندگی مشترکشان میگوید: «کل زندگی من با شهید خاطره است.»
خاطرات مردی که سالها در صحنه بود، از هیچ کمکی به دیگران دریغ نمی کرد، نماز اول وقتش را در مسجد میخواند، هر روز قرآن میخواند و در دلش آرزوی شهادت داشت؛ آرزویی که سرانجام پس از سالها انتظار، در خیابان های شهر به حقیقت پیوست.
انتهای پیام/