خاطرات شهدا - صفحه 30

آخرین اخبار:
خاطرات شهدا

خانواده شهدا بی‌تابی می‌کردند!

«می‌رفتیم به خانواده‌ها خبر شهادت‌شان را بدهیم. خانواده شهدا می‌آمدند. اصرار می‌کردند قبل از تشییع، شهیدشان را در سردخانه ببینند. می‌آوردیم می‌دیدند. در محوطه بی‌تابی می‌کردند و آرام یا بلند گریه می‌کردند ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات «غلامحسن حدادزادگان» است که تقدیم حضورتان می‌شود.

هفت ساعت عمل!

«عمل مصیب هفت ساعت طول کشید و شست پایش را قطع کردند. بعد از عمل، فرمانده گردان حضرت رسول به ملاقات مصیب آمد. یک اورکت‌ تر و تمیز به مصیب داد و گفت این را فرمانده لشکر حاج مهدی زین‌الدین داده تا به شما بدهم ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات برادر شهید «مصیب مرادی‌کشمرزی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.

در عملیات عمودی می‌رویم، افقی برمی‌گردیم!

«شانزده سال بیشتر نداشتم. در منطقه شلمچه در سنگر نشسته بودیم و با بچه‌ها صحبت می‌کردیم، می‌گفتیم که در عملیات عمودی می‌رویم، افقی برمی‌گردیم، می‌خندیدیم و عین خیالمان هم نبود ...» ادامه این خاطره را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
برگی از خاطرات شهید «میوه‌چین»؛

آموزش‌های علی در خنثی‌سازی مین عملی و کاربردی بود

«در دوره‌های آموزشی که برگزار می‌شد و مسئولیت آن با علی بود، ایشان معمولا به طور عملی و کاربردی آموزش‌ها را اجرا می‌کرد ...» ادامه این خاطره از شهید «علی میوه‌‏چین» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
برگرفته از نامه‌های دانش‌آموزان به شهدا؛

باور نمی‌کنم که تو نیستی!

«هنوز هم صدای قدم‌هایت را که در سالن با غرور و ابهت خاصی همچون یک میهن دوست و خدا دوست گام برمی‌داری می‌شنوم قدم‌هایی که با ابدیت پیوند خورده است. دوست عزیزم هیچ وقت باور نکرده‌ام که تو نیستی ...» ادامه این نامه را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

به جای خودش، خبر شهادتش آمد!

«از پدرش خواسته بود کتاب‌های درسی‌اش را تهیه کرده و در دبیرستان هم ثبت نامش کند که همه این کار انجام شد، اما بعد از سه ماه به جای خودش، خبر شهادتش آمد ...» ادامه این خاطره از زبان مادر شهید «محمد انصاریان» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
زندگینامه شهید «محمدحسین علی ابدالی»؛

شهیدی که خواب شهادت همرزمانش را دیده بود

شهید «محمدحسین علی ابدالی» قبل از شهادت، تعدادی از شهدای دلفان نحوه شهادت آنها را در خواب دیده بود و چند روز قبل از شهادت به چند نفر از آنها هم گفته بود که فلانی و فلانی در این عملیات شهید میشوند.
مادر شهید «محسن زرگر»:

پسرم قبل از مداوای زخمش دوباره به جبهه‌ها رفت!

«در متقاعد کردن پسرم تلاش کردم مبنی بر اینکه «ابتدا باید عمل کنی و بعد از خوب شدن دوباره به خط مقدم برگردی. نگران چه هستی عزیزم دوباره جبهه می‌روی». دیدم محسن با خودش زمزمه می‌کند و می‌گوید نگران چه هستم؟ نگران چه هستم؟ ...» ادامه این خاطره از زبان مادر شهید «محسن زرگر» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
قسمت سوم خاطرات شهید «مسعود شحنه»

فرزندانم امانت خدا بودند

هم‌رزم شهید «مسعود شحنه» نقل می‌کند: «بین دو خطبه نماز جمعه، امام جمعه وقت، آقای اختری از پدر شهیدی خواستند تا برای سخنرانی بروند. آقای شحنه بلند شد و پشت تریبون رفت. بعد از قدری صحبت گفت: مجید و مسعود بچه‌های من نبودن، امانتی بودن و من امانت رو به خدا دادم.»
بمناسبت سالروز شهادتش منتشر شد؛

ترک تحصیل یک شهید دانش آموز برای رفتن به جبهه

سال دوم دبیرستان را گذرانده بودیم که قاسم تصمیم گرفت ترک تحصیل کند و به جبهه برود به همین خاطر با وجود اینکه از معافیت تحصیلی برخوردار بود به حوزه مراجعه کرد و دفترچه آماده به خدمت گرفت و سپس به خدمت مقدس سربازی اعزام شد...»در ادامه خبر روایتی از شهید«قاسم اسیری بخوانید.

 یک اتوبوس مسافر می‌روند خانه شهید بهشتی!

پشت سر شهید بهشتی زیاد حرف می‌زدند و می‌گفتند در کاخ زندگی می‌کند. مردم هم باورشان شده بود تا اینکه یکی از آن‌ها همسایه شهید بهشتی از آب درآمد‌.

مشکلی که امانم را بریده بود!

«من یک مشکل اجتماعی و مالی در شهرمان برایم پیش آمده بود که اصلاً در فکر اینکه این مشکل را با حاج آقا در میان بگذارم نبودم تا اینکه یک روز ایشان پرسید تو چه مشکلی داری که ناراحتی ...» ادامه این خاطره از سید آزادگان شهید «حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیدعلی‌اکبر ابوترابی‌فرد» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

نامزد بود اما قبل از پوشیدن لباس دامادی شهید شد

«برایش نامزد کرده بودیم یک ماه بعد از عقد قرار بود عروسی کند اما پسرم تا یک سال خانواده را منتظر گذاشت و نگذاشت مراسم عروسی بگیریم. سرانجام هم قبل از پوشیدن لباس دامادی شهید شد ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «رضا طاهرخانی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
زندگینامه شهید «علی راست پیرحیاتی»؛

شهیدی که پیکر شهدا را حمل می‌کرد تا روی زمین نمانند

شهید «علی راست پیرحیاتی» در جبهه پیکر شهدا را حمل می کرد تا روی زمین نمانند.
به مناسبت سالروز عملیات نصر ۴ منتشر شد؛

کلیپی از سرداران شهید گردان کمیل شهرستان سلسله

سی و یکم خرداد ماه سالروز عملیات نصر ۴ می باشد که دلاورمردان شهرستان سلسله از گردان کمیل در این عملیات حضور داشتند و هفت نفر از آنان در این عملیات به شهادت رسیدند. کلیپی در این خصوص منتشر می‌شود.
خاطرات شفاهی والدین شهدا

پسرم بسیار به کتاب اهمیت می‌داد

مادر شهید «محمد یزدانی» بیان می‌کند: شهید بسیار اهل مطالعه بود، او برای خودش کتابخانه داشت و به کتاب بسیار اهمیت می‌داد.

قلبم با مشت بر دیواره سینه‌ام می‌کوبید!

«مأموران قطار جواز دفن شهدا را برمی‌داشتند تحویل ما می‌دادند و از ما رسید می‌گرفتند بعد مسئول قطار صدا می‌کرد بیایید داخل و تا انتهای واگن چراغ‌قوه می‌انداختند. آن‌جا بود که قلبم با مشت بر دیواره سینه‌ام می‌کوبید ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات «غلامحسن حدادزادگان» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
برگرفته از نامه‌های دانش‌آموزان به شهدا؛

بر روی سنگ قبرم بنویسید مشتی خاک به پیشگاه خداوند

«شما که نه تن‌ها جان خود بلکه اسم خود را نیز برای خدا و در راه او فدا می‌کنید و می‌گویید اگر پیکر بی‌جان من به دست شما رسید بر روی سنگ قبرم اسم مرا ننویسید، بنویسید مشتی خاک به پیشگاه خداوند ...» ادامه این نامه را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

اخلاق قرآنی!

«یکی از اخلاق خوب قرآنی مهدی شالباف، صبر و استقامت او بود. اگر دنیایی مشکلات را روی دوشش می‌ریختند، ایشان با صبر و حوصله همه را انجام می‌داد ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «مهدی شالباف» است که تقدیم حضورتان می‌شود.

خبری از «علی» نشد!

«آن روز‌ها وقتی جبهه می‌رفت حداقل یک هفته بعد تماس می‌گرفت و ما را در جریان سلامتی‌اش قرار می‌داد، ولی این بار یک هفته و حتی بیشتر گذشت، ولی خبری از او نشد ...» ادامه این خاطره از شهید «علی سیم‌بر» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
طراحی و تولید: ایران سامانه