خاطرات شهدا - صفحه 31

آخرین اخبار:
خاطرات شهدا

اخلاق قرآنی!

«یکی از اخلاق خوب قرآنی مهدی شالباف، صبر و استقامت او بود. اگر دنیایی مشکلات را روی دوشش می‌ریختند، ایشان با صبر و حوصله همه را انجام می‌داد ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «مهدی شالباف» است که تقدیم حضورتان می‌شود.

خبری از «علی» نشد!

«آن روز‌ها وقتی جبهه می‌رفت حداقل یک هفته بعد تماس می‌گرفت و ما را در جریان سلامتی‌اش قرار می‌داد، ولی این بار یک هفته و حتی بیشتر گذشت، ولی خبری از او نشد ...» ادامه این خاطره از شهید «علی سیم‌بر» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

پدر شهید «باریک‌بین» در قناعت‌ورزی تک بود

«حاج‌آقا در قناعت‌ورزی تک بودند. اگر سیبی را می‌خوردند و نصف آن باقی می‌ماند. روی آن چیزی می‌کشیدند و در یخچال می‌گذاشتند تا بعدا میل کنند ...» ادامه این خاطره را از آیت‌الله باریک‌بین پدر شهید «مرتضی باریک‌بین» در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

شهید «موسوی» جان و دل ناآرام و بی‌قراری داشت!

«سید جان و دل ناآرام و بی‌قراری داشت و نمی‌توانست مثل یک کارمند معمولی در واحد‌های ستادی خدمت کند. به همین جهت در دوران کوتاه عضویتش در سپاه حضور در واحد‌های مختلف را تجربه کرد ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «سیدحسن موسوی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
به مناسبت سالروز شهادتش منتشر شد:

شهیدی که دعای کمیل را راهگشای شهادتش کرد

شهید «احمدجلالی ریشهری» مراسم دعای کمیل را عاشقانه دوست داشت. سنگر نماز جمعه را هرگز ترک نمی‌کرد و شاید همین الفت‌ها بود که باعث شد خداوند شب جمعه را اولین شب قبر او قرار دهد.
خاطره شهيد داراب حسينی «1»

صوت دل‌نشین داراب طنین‌انداز روستای قاضیان

خانواده شهيد «داراب حسينی» در خاطره‌ای روایت می‌کنند: «داراب جوانی با ايمان، صبور و مهربان بود و اصلاً با کسی بد رفتاری نمی‌کرد. شب‌های جمعه که می‌شد به روستای قاضيان می‌رفت و در مسجد شروع به خواندن دعا می‌کرد و...» خاطره اول این شهید بزرگوار را در نویدشاهد بخوانید.
گذری بر زندگی سردار شهید «علی محمد نقیبی»

فرمانده‌ای که به خاطر خُلق محمدی و عدالت علی، «علی محمد» نام گرفت

پدر سردار شهید «علی محمد نقیبی» به امید اینکه خُلقش محمدی و عدالتش علی گونه شود، نام فرزندش را علی محمد گذاشت. در ادامه زندگینامه این سردار شهید را می خوانید:

شیطنت «حمید» گل کرده بود!

«حوصله‌ام سر رفته بود. این وسط شیطنت حمید گل کرده بود. گوشی را جوری تکان می‌داد که آفتاب از صفحه گوشی به سمت چشم‌های من برمی‌گشت. از بچگی همینطور شیطنت داشت و یکجا آرام نمی‌گرفت ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید مدافع حرم «حمید سیاه‌کالی‌مرادی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.

چرا سنگ مزار این شهید تعویض نشد؟

«گفت: من نسرین هستم. همان خانمی که با دوستانم آمده بودیم و به دنبال مزار شهید «الضاریان» می‌گشتیم». این را که گفت حسابی جا خوردم ...» ادامه این خاطره از شهید «محمد انصاریان» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
برگی از خاطرات شهید رئیس‌جمهور «رجایی»

فکر نکن نخست وزیر شده‌ای!

«گاهی با خودم خلوت می‌کنم و می‌گویم: رجایی فکر نکن نخست وزیر شده‌ای، نه! تو همان رجایی دوره گرد قابلمه فروش هستی ...» ادامه این خاطره از شهید رئیس‌جمهور «محمدعلی رجایی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

من مطمئنم که پسر است!

«قبل از تولد پسرم به دنبال اسم برای او بودیم و چند اسم هم انتخاب کرده بودیم. می‌گفتم: اگر دختر باشد؟ می‌گفت: نه من مطمئنم که پسر است ...» ادامه این خاطره از شهید «علی سیم‌بر» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
خاطرات رزمندگان دفاع مقدس بوشهری در عملیات کرخه نور؛

از «کرخه کور» تا «کرخه نور»

«یوسف بختیاری» از آزادگان دفاع مقدس بوشهر در خاطرات خود نقل می کند: عملیات کرخه نور بر خلاف عملیات‌های قبلی به بیمارستان و جاهای دیگر خبر ندادند. حتی برای خودمان هم با حفاظت کامل اعلام کردند چون عملیات‌های قبل توسط ستون پنجم به عراقی‌ها خبر داده می‌شد، می‌خواستند این عملیات از اصل با غافلگیری انجام گیرد...»
برگرفته از داستان طنز دفاع مقدس؛

با نواختن مارش عملیاتی، خانه ما عزاخانه می‌شد!

«مارش عملیاتی که به گوش می‌رسید خانه ما می‌شد عزاخانه. مادرم دست از کار می‌کشید رادیو به دست کنار تلویزیون می‌نشست. اشک می‌ریخت، دعا می‌کرد و گریه می‌کرد ...» آنچه می‌خوانید گزیده‌ای از داستان طنز دفاع مقدس است که تقدیم حضورتان می‌شود.

پا برهنه!

«طبق عادت دوباره پابرهنه به ‌طرف چادر برگشت پاهاش گلی شده بود. حمید مقدم خندید و گفت شیرین. من بهت گفتم برای پاهات رو بشوری که تمیز شه. نه این که با پای گلی بیای داخل چادر ...» ادامه این خاطره را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

فکر کردی من بچه هستم، قرعه‌ام را به تو بدهم؟

«از او خواستم قرعه خودش را به من بدهد. گفت فکر کردی من بچه هستم که قرعه‌ام را به تو بدهم؟ هیچ می‌دانی من برای اینکه اسمم دربیاد پانصد صلوات برای حضرت فاطمه زهرا (س) نذر کرده‌ام ...» ادامه این خاطره را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
قسمت نخست خاطرات شهید «رمضان نجار»

مادرانه

مادر شهید «رمضان نجار» نقل می‌کند: «با خود می‌گفتم: اگه رمضان بیاد، بهترین غذا‌ها رو برایش می‌پزم! قشنگ‌ترین لباس‌هاشو براش اتو می‌کشم! رختخوابش رو در آرام‌ترین اتاق خانه پهن می‌کنم تا استراحت کنه! آخه نُه ماهه که پسرم خوب نخوابیده!»
شهید «علی اکبر محبی» به روایت خواهرش؛

11 سال چشم انتظاری

خواهر شهید «علی اکبر محبی» می گوید: وقتی علی اکبر شهید حتی پیکرش را نیاوردند تا 11 سال بعد در چهاردهم تیرماه 1376 دوباره برایش مراسم گرفتیم.
خاطره شهید «رضا کرم زمانی» به نقل از همرزمش؛

مادر شهید پیکر پسرش را شناسایی کرد

همرزم شهید «رضا کرم زمانی» می گوید: هنگامی که پیکر پاک شهید را جهت تشییع به سپاه شهرستان دلفان انتقال دادند، مادر شهید بدون اینکه ذره‌ای ناراحت شوند در کمال شجاعت به مسئول معراج شهدا فرمود که مقداری از آستین پسرش را بالا بزند و پس از روی نشانی که در بدن فرزندش بود، گفت بله این شهید پسر بنده است.
برگی از خاطرات شهید «میوه‌چین»؛

نیاز به تکرار معلم نبود!

«طی دوران تحصیل و در مقطع راهنمایی من و علی همکلاس بودیم. ایشان از بهترین و ممتازترین شاگردان کلاس محسوب می‌شد که با یک بار توجه به درس، مطالب را کاملا فرا می‌گرفت و نیاز به تکرار معلم و یا مطالعه مجدد نداشت ...» ادامه این خاطره از شهید «علی میوه‌‏چین» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

فرزانه این از بابای تو هم بدتره!

«مادرم پیش ما که برگشت، حمید گفت: «زن‌دایی شما چرا رفتی جلو؟ خودم میرم برای هفته بعد هماهنگ می‌کنم، شما همین‌جا بشینید. حمید که جلو رفت مادرم خیلی آرام و با خنده گفت فرزانه این از بابای تو هم بدتره! ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید مدافع حرم «حمید سیاه‌کالی‌مرادی» است که در آستانه ایام محرم تقدیم حضورتان می‌شود.
طراحی و تولید: ایران سامانه