خاطره‌‌ای از شهید «عبدالمجید قنبری باغستانی»
يکشنبه, ۱۷ تير ۱۴۰۳ ساعت ۱۲:۳۵
خواهر شهید تعریف می‌کند: به شهید گفتم این حرف را نزن، بجنگ و دفاع کن ولی حرف از جدایی نزن. شهید گفت: «این حرف درست نیست و با عقیده و ایده من منافات دارد. بعد از ما کار زینبی کنید و هیچگاه امام را تنها نگذارید، زندگی زیباست اما شهادت زیباتر است. دوست دارم مانند حضرت ابوالفضل(ع) به شهادت برسم.»

به گزارش نوید شاهد هرمزگان، شهید «عبدالمجید قنبری باغستانی» يكم ارديبهشت 1346، در شهرستان بندرعباس ديده به جهان گشود. پدرش غلام و مادرش سكينه نام داشت. تا پايان دوره متوسطه در رشته تجربی درس خواند و ديپلم گرفت. سپس به فراگيری علوم دينی در حوزه علميه پرداخت. به عنوان بسيجی در جبهه حضور يافت . هجدهم تير ماه 1365، با سمت تخريب‌چی در قلاويزان هنگام بازگشايی خط بر اثر انفجار مين و اصابت تركش آن و قطع دست و پا، شهيد شد. پيكر وی را در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپردند. او را عباس نيز می‌ناميدند.

زندگی زیباست اما شهادت زیباتر است

زندگی زیباست اما شهادت زیباتر است

در تمام دورانی که با او می‌زیستم، یاد و خاطره‌ای است که نمی‌توان تمام آن‌ها را به وصف درآورد. آن زمان من در تربیت معلم تهران بودم. روزهایم در انتظار آمدنش از جبهه می‌گذشت. به محض اینکه از جبهه بازگشت به دیدارم آمد. مرا صدا زدند و گفتند ملاقاتی داری، با خوشحالی به طرف درب رفتم. دستش را دیدم که باندپیچی شده بود و در آن لحظه اشک شوقم تبدیل به اشک ناراحتی و نگرانی شد. او گفت: «چیزی نشده، گلوله آرپی‌جی می‌خواست به سرم اصابت کند و خواستم با شجاعت آن را مهار کنم که کمی دستم را لمس کرد و آن را سوزاند. این دست ناقابل در قبال دست حضرت ابوالفضل‌العباس (ع) و هزاران دست جوان دیگر که در زیر خاک آرامیده‌اند چیزی نیست. اگر خدا بخواهد و شهید شوم شما چه می‌کنید؟»

به شهید گفتم: «این حرف را نزن، بجنگ و دفاع کن ولی حرف از جدایی نزن.»

شهید گفت: «این حرف درست نیست و با عقیده و ایده من منافات دارد. باید همانند حضرت زینب(س) صبوری و استقامت داشته باشی. این بانوی بلند مرتبه در برابر دشمنان ایستاد. دست‌ها و سر بریده برادر را دید ولی رسالت خود را به پایان رساند. شما هم او را الگوی خود قرار بدین و بعد از ما کار زینبی کنید و هیچگاه امام را تنها نگذارید، زندگی زیباست اما شهادت زیباتر است. دوست دارم مانند حضرت ابوالفضل(ع) به شهادت برسم.»

آری او خرداد 1365 برای آخرین بار رهسپار جبهه‌های حق علیه باطل شد. در عملیات کربلای یک شرکت می‌کند و زخمی می‌شود و بعد از چند روز بهبودی مختصر، جهت پاکسازی محورهای مین‌گذاری شده، روانه صحنه می‌شود، گلوله خمپاره به سمت او می‌آید و مین در دستش منفجر می‌شود و همانند حضرت ابوالفضل(ع) دست‌هایش قطع و بدنش سوراخ سوراخ می‌شود و با لبخند رضایت که بر لبانش نقش بسته بود به آرزویش یعنی شهادت می‌رسد.

(به نقل از خواهر شهید)

انتهای پیام/

زندگی زیباست اما شهادت زیباتر است

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
مطالب برگزیده استان ها
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده